نگرانی یک طرف و این درد لعنتی که تمام دیروز خانه نشینم کرده بود یک طرف …تا خودِ صبح باهاش کلنجار رفتم . بالاخره دمدمای صبح مسکنها اثر کرد و خوابم برد . تقریبا ساعت یک بود . با اضطراب از خواب پریدم . باز هم خوابهای پریشان …چند دقیقه ای به سقف زل زدم و بعد با دستم اطرافِ تخت دنبال عینکم گشتم . «آخ لعنتی کجا افتادی باز ؟ » بالاخره پایین تخت پیدایش کردم . یک شیشه اش ترک خورده بود. داشتم به عینک شیشه شکسته نگاه می کردم و زیر لب غر غر » آخه چه وقت شکستنِ تو بود تو این اوضاع احوال ؟ »که اس ام اس عاطفه آمد …«لاله هم بازداشت شد سمیه !»
عینک توی دستم را نگاه می کردم و سعی می کردم بغضم را کنترل کنم .
پ.ن.1:لاله حسن پور دوست خوبم دیروز با یورش ماموران به منزلشان بازداشت شد.متن خبر (+)
سلام
آدرس جایی که داده بودی مسدود شده. از طرف بلاگفا.
نمی دونم چی بگم. دم عیدی هم دست بر نمی دارن. واقعاً نمی دونم چی باید بگم که کمی از ناراحتی تو کم بشه. اصلاً نمی دونم ناراحتی این چیز ها باید کم بشه یا نه. فقط بدون که من هم توی مشکلی تو داری و مشکل دوستت و مشکل میلیون ها آدمی که توی این قفس هستند شریکم.
همه توی بند هستیم. ولی بعضی ها خودشون رو زدن به نفهمی و انگار نه انگار که چه خبره.
یاد شعری که از برشت گذاشته بودی افتادم. همین موقع هاست که نوبت به اونهایی که صداشون در نمیاد هم می رسه.
من رو هم توی غم خودت شریک بدون
دیدگاه توسط شبح آزادی — مارس 17, 2010 @ 7:10 ب.ظ. |
اومده بودم سال نو رو پيشاپيش تبريك بگم و اين حرفا
روي لبم ماسيد همش
حالا ميگم اين بهاييه كه داريم مي پردازيم اين زمستون هم سر مياد
به هرحا عيدتون مبارك
اميدوارم سال خوبي داشته باشين
(خوابي هم كه ديده بودين و به من خنديده بودين برام ايميل كنين! siyahvash@gmail.com)
دیدگاه توسط خسرو — مارس 18, 2010 @ 5:28 ق.ظ. |
کاش این شب سیاه تمام می شد! لامصب تمامم نمی شود این کابوس ماندگار!
با امید به ازادی اش…
طاقت بیار رفیق…
دیدگاه توسط فروغ — مارس 18, 2010 @ 4:24 ب.ظ. |
[...] پارسال “لاله” هم با ما بود که امسال در اوین بود و شاید اگر او هم می بود [...]
بازتاب توسط My baby shot me down « حباب شیشه ای — آوریل 1, 2010 @ 4:23 ب.ظ. |